تبليغاتX
نیلوفرانه
رمضان منو یاد اعتکاف می اندازد.

ای کاش ما هم مثل پیامبر دهه آخر  یا حداقل سه روز  در این دهه را

می تونستیم  معتکف بشیم.

فضا ی معنوی  مسجد ،زمزمه های سحری،دعای افتتاح ،دعای عهد....

و آدم هایی که روزه روحشون را بیشتر از همیشه صیقل داده  و گریه ها ی

شبانه و ناله های سوزناك روز سوم   (که انگار در  و دیوار هم ناله با روزه داران

ميشن و از رفتنشون ناراحتن)

و از همه مهمتر  خلوت ، با خود  و  خدا.....اونجا انگار همه چیز یه رنگ دیگه

است  ....

وهدف اصلي  دستيابي به فرصتي براي انديشيدن و البته محاسبه شخصي

 و در نتيجه تقرب.

خدایا کمک کن هم از رمضانت بهره ببریم هم لياقت مهمونیترا پيدا كنيم.

(محتاج دعای دوستان)

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 27 شهریور1385 و ساعت 17:45 |
... داشتم به آپ کردن فكر مي كردم .

بعضي دوستان روزانه .بعضي ها هفتگي.بعضي ماهانه   آپ مي كنن.

برخي هم  ماه هاست كه پست جديد نگذاشتن آدم احساس میکنه  که وبشون

گرد و خاک گرفته...

به خودم گفتم من هر چند وقت يه بار مي رم سراغ دلم و آپ می كنم يا حداقل

يه سر ی بهش بزنم...

ببنيم اوضاعش چطوره.يكم  تميزش كنم و گرد و غبارش را پاك كنم...

آدم های بزرگی که به عنوان الگو قبولشون دارم روزانه این کار را می کردن .

اما چقدر به سیره آنها عمل میکنم فقط خدا می دونه....

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 20 شهریور1385 و ساعت 20:51 |
میسوزم  از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون

تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان

ای نور چشم مستان در عین انتظارم

چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان

حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 10:18 |
سالهاست ــ تقريبا از وقتي كه يادم مياد ــ ماه شعبان كه مي شه همه خيابون رو چراغوني ميكنن 

انگار تمام چراغ هاي ايران رو تو اين ماه به خيابونا مي بندن.

از  شيريني و شكلات و بستني و شربت و انواع خوراكي هاي هم كه ديگه نگو و نپرس كه

البته اونوفت ها كه كوچيك تر بوديم با بچه ها دلي از عزا(نمي دونم درست نوشتم يا نه)

در مي آورديم و حالا كه بزرگ شديم به بهانه رژيم  فقط به عنوان اشانتيون(تبرك) ميل ميكنيم.

البته قدیم تر ها جشن های بزرگ با مداحی هم برگزار میشد که البته کماکان هنوز هم هست

هر چند حالا دیگه به دلایلی(قبول نداشتن برخی مداحی ها و مدح ها)  مثل قدیم شرکت نمی کنم.

میدونم همه ی  ما به خاطر  تولد امام زمان شعبان رو دوست داریم.اما در درونمون چقدر این

مراسم ها تحول ایجاد میکنه؟چقدر رفتارمون و اعمالمون تغییر میکنه؟ وچقدر باعث تعجیل در ظهور

میشیم؟تقریبا هر سال من از خودم می پرسم چرا این همه شور و هیجان.جشن و سرور.دعا برای 

تعجیل دیگر روز شانزدهم فراموش میشه؟

فکر می کنم فلسفه و ریشه پایه گذاری این  اعیاد و جشن ها به صورت رازی سر بسته شده که

 البته جای امیداست که تا ابدیت راز نخواهد ماند ...

و این راز همان راز غیبت است که هر گاه فاش شود غائب ما هم ظاهر میشود.

                                           

                                                               "اللهم عجل لولیک الفرج"

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 10 شهریور1385 و ساعت 16:21 |
کمال اهل زمین آن است که با آسمان آشتی کند

دستی که ستاره می کارد خورشید برداشت می کند

خبری نیست به آسمان ها بروید.....

+ نوشته شده توسط در جمعه 10 شهریور1385 و ساعت 15:22 |
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

                                                      وانکه این کار ندانست در انکار بماند

امروز که این شعرو خوندم یهو یاد آقا بقا افتادم که تا حالا بارها حج رفته.

یه روز که حرف حج با معرفت و حاجی واقعی بود گفت: چند سال پیش یه زائر تو کارونمون بود که هنوزم

که هنوزه مثلش رو ندیدم یه پیر مرد روستایی ساده  و نورانی که تمام بار سفرش خورجینش بود که می

انداخت رو دوشش اونجا کمتر تو هتل می دیدمش و هر وقت با هاش صحبت می کردم همش تو حرفاش

می گفت"ابا صالح یارت باشه".

سه روز اعمال هم غیبش زد وقتی دیدمش و پرسیدم کجا بودی؟ تفره رفت و جواب نداد!

خلاصه به زور شمارش گرفتم ....اما تهران گم کردم.... 

+ نوشته شده توسط در جمعه 10 شهریور1385 و ساعت 15:19 |
...آرامش برایم معنا شد.

آن روزکه همهء آرزو هایم بر باد رفت و شکستم

اولین شکست بزرگم بود.به نقطهء صفر رسیده بودم.

دنیایم تاریک بود.نمیدانستم  به چه فکر کنم.

از همه جا خسته و نومید...

تا به این  آیه رسیدم"ان لا ملجا من الله الا الیه "

     که:هیچ ملجا و ماوایی جز خدا نداری پس به سوی او بیا.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 6 شهریور1385 و ساعت 11:53 |
خوابی دیدم....

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم.

بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زند گی ام برق زد و در هر صحنه دو جفت جای پا دیدم

 یک مال من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و جا پاهای روی شن نگاه کردم.

چندین بار یک جای پا روی شن مانده بود  وقتی دقت کردم 

 دیدم که همان لحضات سختی و غم زندگی ام بوده!

خیلی ناراحت شدم به خدا گفتم تو که  گفتی اگر دنبال تو بیایم تمام راه با من خواهی بود

اما در سختی ها که بیشتر به تو نیاز داشتم یک جای پا بود!

او گفت بنده بسیار عزیزم من همیشه درکنارت هستم وتنهایت نخواهم گذاشت .

اگردر آزمون ها و سختی ها یک جای پا دیدی زمانی بود  که در آغوشم حمل می کردمت.

(یادگاری از یه معلم)

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 6 شهریور1385 و ساعت 11:41 |