تبليغاتX
نیلوفرانه
۱۰ سالش نشده بود که به سید مرتضی(برادر امام) گفت:لازم نیست ما برویم شمال و به میرزا کوچک خان کمک بدهیم؟سید مرتضی که عصبانی شده بود.و گفته بود اگرمن ولی شرعی شماهستم همین جا بمان ودرست را بخوان.

هوا که سرد شد ما توی حجره میماندیم نمیرفتیم سر کلاس.امااو سر هیچ درسی غایب نمیشد زودتر از همه می امد واخر از همه میرفت.فقط یک بار دیر امد.روز خیلی سردی بود.هرچی پرسیدیم چرا دیر آمده جواب نداد.بعدا رفیقش گفت که صبح وقتی می آمده اند سر راه پیرزنی را دیده که داشته لباس میشسته.به رفیقش گفته:تو برو که از درس عقب نمانی.و خودش مانده برای کمک به پیرزن.خیلی سرد بود آن روز.

رفته بود عیادت یکی از اهالی مسجد.بیرون که آمد چشمش خورد به جعبه سیاه گوشه حیاط.از پسر صاحبخانه پرسید این چیست؟جوان اول هول کرده بود وجوابهای سربالا میداد.آخرش خودش پرسید:این دستگاه آپارات است؟جوان گفت: بله.گفت: میخواهم کارش را ببینم ترس جوان ریخت.حلقه فیلمی گذاشت توی آپارات.یکی از فیلمهای چارلی چاپلین بود.تصویری که روی دیوار سفید افتاد پرش داشت.آقا گفت:سرعت دستگاه بیشتر شود این پرشها کم میشود .جوان دیگر نمیدانست باید چه بگوید.پرسید:شما قبلا آپارات دیده اید؟گفت:ندیده ام در مجله خوانده ام.

این مطلب خلاصه ای از مطلب  سه دیدار  از شماره ۱۱۹ همشهری جوان است.

 فقط باید یه خورده بهشون فکرکنیم تا بفهمیم امام واقعا چه کسی بود.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 14 خرداد1386 و ساعت 1:36 |