اولین بار بود که می دیدمش زیست ملکولی می خوند( هر چند قبلا با بعضی از
دوستان اینگونه آشنا شده بودم اما) تو همین چند ساعت شیفته افکار ناب و دل
سادش شدم.
می گفت: چند شب قبل به قسم های متفاوت سوره شمس و ارتباطش فکر میکرده
واین فکر اونقدر ذهنشو مشغول کرده بود که خوابش نمی برده و اینکه هفته بعد
می خواد تو کلاس قرآنش این بحث مطرح کنه....
...یاد برخی از همکلاسی هام افتادم که تمام دغدغه فکریشون اینه که لباس
عیدشون رو از میلاد نور بخرند یا از تجریش یا شب خوابشون نمی بره برای اینکه به
نوع آریششون تو مهممونی فردا فکر میکنن.....
این دو دهه عمر مثل کلمح البصری گذشت وبقیش هم سریع تر خواهد گذشت و
همچنان ندای افلا تتفکرون شنیده می شه وهمچنان اکثرهم لا یعقلون غرق
دنیاییم.
خداوند کمک کند این غبطه ما را هم به اهل فکر ملحق کند .....

